![]() |
![]() |
|
| تجربيات من درباره ام اس (MS) |
|
"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش را اندازه گرفت؟" سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود. يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافهي طول فشارسنج خواهد بود." پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد. نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد. دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد. قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد." دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!" "روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام." "ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام." "آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم." "ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد." "ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!" دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان بزرگ دانمارکي بود!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 آذر1386ساعت 18:16 توسط رضا |
|
|
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد. دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد. سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد. هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 11:53 توسط رضا |
|
|
قبلا از اينكه بعضي مطالب بيادبي است عذر خواهي ميكنم.
پند اول بوقلموني، گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه، ندانم گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني بوقلمون خورد و بر شاخي نشست تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود. نتيجه اخلاقي با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني. پند دوم گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد نتيجه اخلاقي هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد. هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد. گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان. پند سوم خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟ کلاغ پاسخ داد: چرا که نه خرگوش بنشست بي حرکت روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد نتيجه اخلاقي لازمت نشستن و کار نکردن، بالا نشستن است. پند چهارم براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد ريه بانگ بر آورد هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست و هر عضوي به نحوي مدعي تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند. اختلال در کار اعضاء پديدار گشت روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید. نتيجه اخلاقي چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست کند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 آذر1386ساعت 12:55 توسط رضا |
|
|
لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروش. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود.
بشکن آن بتها که داری سر بسر تا عوض یابی تو دریای گهر نفس را چون بت بسوز از شوق دوست تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 آذر1386ساعت 11:56 توسط رضا |
|
|
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 16:55 توسط رضا |
|
|
چند وقت پیش وقتی با یکی از همکاران همسر گرامیم صحبت می کردم دوباره هوس تار (یک آلت موسیقی است) زد به سرم. آخه همکار همسر گرامی خودش یه موزیسین خوبه (البته من کارهاش و نشنیدم ولی اینجوری به نظر می رسه). با توجه به اینکه علاقه وافری به استاد وزیری داشتم پیشنهاد کرد که برم پیش استاد کیوان ساکت. باورم نمی شد که به این راحتی می شه رفت پیش یه استاد بزرگ. همسر گرامی هم که منتظر چنین لحظه ای بود بعد از گرفتن آدرس آموزشگاه وزیری (همون جا که استاد ساکت درس می ده) من و مجبور کرد که همین الان بریم. حالا از من بهانه که پدر آمرزیده الان ساعت ۸ شب من خسته ام حتما تعطیله، ولی با توجه به اینکه اصولا نمی رود این پوتک آهنین به گوش خانم ها (زدم ضرب المثل و درب و داغون کردم به نفع آقایون
استاد یک آدم بسیار مودب و موقر که در دیدار اول من عاشقش شدم. از من پرسید خوب بگو ببینم تا حالا تار زدی یا نه؟ من: استاد من شش سال تار می زدم (با یه حالت خوشحالی سر تایید تکون داد) ولی الان شش ساله که دست به تار نزدم (با یه حالت ناراحتی و چشم های گشاد گفت: چرا منم همه تقصیرارو انداختم گردن لیلا و استاد قبلیم گفتم: دیگه درسام سخت شده بود و ... و زن و زندگی (بهانه ای که همه مردا می یارن) تار و گذاشتم کنار. گفت: ایشون همسرتون هستن. گفتم: بله گفت: خانم بهتون تبریک می گم در اون موقع بود که من و لیلا قتد تو دلمون آب شد. گفت خوب حالا بیا یه مضراب (وسیله ایست آهنی به طول ۲ تا ۳ سانتی متر که انتهای آن موم اندوده شده و برای نواخت تار کاربرد دارد.) بزن ببینم. هر چی من گفتم که من الان یادم رفته راضی نشد. من هم با تمام پررویی رفتم و تار گرون قیمت استاد و گرفتم و یه کم الکی بدون هیچ ملودی خاصی دلنگ دلنگ کردم استاد گفت خوب بسه بهتره با یکی از شاگرد های من شروع کنی تا بعد از چند ماه دوباره ازت تست بگیرم. من هم با کمال خجالت و شرمندگی از خودم ازشون تشکر کردم و اومدم بیرون. هفته بعدش رفتم پیش شاگردش و درس و شروع کردم. امروز هم بعد از ظهر جلسه دومم خواهد بود. آخر هفته هم قراره با لیلا بریم کنسرت زنده گروه عارف به رهبری پرویز مشکاتیان. استاد کیوان ساکت هم تو این گروه هستن. چه جوری می تونم یک قطعه موسیقی از ایشون رو اینجا آپ لود کنم؟ کمک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 آذر1386ساعت 12:7 توسط رضا |
|
|
سلام به همه دوستای مجازی
از اینکه اینقدر دیر آپ می کنم واقعا شرمنده ام. هفته پیش حدود ۲ صفحه نوشتم و وقتی ثبت کردم از بلاگفا خارج شده بودم و تمام مطالبم پرید پس من هم یک هفته با بلاگفا قهر کردم. هفته گذشته روز یکشنبه از مطب دکتر سیگارودی تماس گرفتن که دکتر از سفر خارج برگشتن و فردا دوشنبه بیاین برای ویزیت. روز دوشنبه تا شب بشه خیلی بهم سخت گذشت. شب برای شام رفتیم خونه مادر گرامی. یه دلی از ماکارونی و میرزا قاسمی در آوردیم و چون منتظر تماس منشی دکتر بودیم ساعت ۱۰ شب رفتیم خونه. تصمیم گرفتیم که کمی زودتر بخوابیم تا قبل از تماس منشی استراحتی کرده باشیم. از زمانی که خوابم برد بصورت پیوسته کابوس دیدم که منشیه تماس گرفته و من صدای زنگ و نشنیدم و از این جور چیزا. می تونم بگم از شدت نگرانی شاید ۱۰ بار از خواب بیدار شدم. بالاخره ساعت ۵ صبح بود که دیدم منشی دکتر تماس نگرفت و منم دیگه خوابم نمی یاد. با اینکه منشی تاکید کرده بود با من تماس نگیرین دل و به دریا زدم و باهاش تماس گرفتم. دوبار زنگ زدم ولی هیچکس جواب نداد. دیگه مطمئن شدم که دکتر رفته خونه بخوابه و چون نصف شب بوده دیگه منشی زنگ نزده قرار با دکتر و کنسل کنه. درحالی که داشتم به خودم بابت این شرایط لعنت می دادم رفتم سراغ تلویزیون همه کانالا داشتن اذان می دادن کمی گوش کردم و رفتم سراغ ماهواره هنوز ۲ دقیقه نشده بود که تلفن خونمون زنگ زد. با تمام سرعت به سمت اتاق خواب دویدم ولی لیلا چون تو اتاق خوابیده بود و اون هم در حالت نیمه خواب بود زودتر از من تلفن و برداشت. منم نامردی نکردم و تلفن و ازش قاپیدم. منشی دکتر بود. گفت بودو بیا. ما هم سریع حاضر شدیم و ساعت ۱۰ دقیقه قبل از ۶ مطب بودیم. قبل از حرکت متوجه شدم که نامه ام آر آی تو پاکتش نیست هرچی گشتم پیداش نکردم، بعد پیش خودم گفتم که دکتر که نامه رو نگاه نمی کنه و فقط عکس هارو نگاه می کنه. چون قبلا ام آر آی رو تو بابک که چسبیده به مطب دکتر سیگارودیه گرفته بودم قبل از رفتن به مطب یه سری زدم گفتم شاید باز باشه ولی متاسفانه باز نبود. رفتیم تو مطب، دو تا مریض نشسته بودن تو سالن انتظار و دو تا مریض هم پیش دکتر بودن ( آخه دکتر سیگارودی در حین اینکه یه مریضو می بینه یه مریض هم تو اتاق معاینه بغلی می شینه و من از اینکار اصلا خوشم نمی یاد چون هم من قبل از اینکه برم تو تمام مشکلات و درد دلای مریض قبلی و می شنوم و هم نفر بعدی من تمام صحبت های من و با دکتر. یکی از افرادی که تو سالن انتظار نشسته بود متاسفانه آشنا بود ( مدیر فنی یکی از شرکت های مشتری) با هم سلام علیک کردیم و بدون اینکه از هم بپرسیم چرا ساعت ۶ صبح روز سه شنبه تو مطب دکتر مغز و اعصاب نشستیم روبروی هم. بالاخره ساعت یک ربع به ۸ نوبت من شد. یعنی هر مریض تقریبا نیم ساعت. دکتر عکس ام آر آی جدید و دید و مثل همیشه تمام آزمایش ها رو شروع کرد. از فشار خون تا تست اعصاب کف پا که من همیشه قلقلکم می یاد و پام و می کشم و قه قه می خندم دکتر جواب ام آر آی و خواست و من با کمال شرمندگی گفتم که نیاوردم و اگه دکتر باشه برم بیارمش. (فکر می کردم تو شرکت جا گذاشته باشم) گفت باید بری بیاریش چون می خوام مطمئن بشم که اون چیز بیشتری از من تو عکس ها دیده یا نه؟ از مطب زدیم بیرون. قبل از سوار شدن به ماشین گفتم یه سر به ام آر آی بزنم شاید باشن و یه کپی به من بدن. خوشبختانه بودن و بعد از کلی خواهش و التماس بالاخره یه کپی از نامه رو گرفتم. برگشتیم به مطب دکتر و مجبور شدیم باز برای دو نفر بشینیم. ساعت ۹ و نیم صبح بود که دوباره رفتیم تو. دکتر نامه رو دید و گفت که خوب اونم چیزی ندیده. من: آقای دکتر بالاخره چی؟ دکتر: عکس ها و شکایت های تو می گن که این بیماری ام اسه ولی چون نسبت به عکس دفعه قبل تو تعداد پلاک هات تغییری نکرده همون دو سه تا کوچولو، پیشنهاد می کنم که درمانو شروع نکنی. البته این بیشتر از این بابت گفت که من بهش گفتم گزگز دست و پام خیلی آزارم نمیده و فقط موقع رانندگی گزگز پا یکم اذیتم می کنه وگرنه شکایتی ندارم. دوباره برام یه آزماش ام آر آی دیگه با یه آزمایش سنجش اعصاب بینایی (VEP) نوشت و گفت بورو شش ماهه دیگه تو اردیبهشت یا خرداد بیا. ولی اگه تو این مدت مشکلی برات پیش اومد اون آزمایش ها رو زود تر بده و بیا. از منشی که این سری حسابی رفیق شده بودم پرسیدم دکتر دیشب کی اومد مطب؟ گفت: ۱۱ شب. پیش خودم گفتم فکر نکنم هیچ دکتری اینقدر دیر بیاد مطب و اینقدر هم با حوصله مریض هاشو تا صبح روز بعد ببینه. بعد از من دو نفر دیگه دو صف بودن و فکر کنم که دکتر این سری رکورد و شکسته باشه و تا ساعت ۱۱ صبح مطب باشه. بعد از مطب با لیلا رفتیم سید مهدی (تجریش) حلیم حسابی خریدیم و دلی از غذا در آوردیم. بعد از ظهر اون روز هم بعد از دوسال مجددا رفتیم کلاس مدیتیشن. این بود داستان ما تا ببینیم که چه می شود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 18:54 توسط رضا |
|
|
از سفر ۵ روز برگشتم.
سفر خیلی خوبی بود و کسب تجربه های جدید بهتر از خود سفر. هفته گذشته منشی دکتر تماس گرفت و گفت که دکتر سیگارودی گفته بیمار هایی که من نتونستم اون ها رو ببینم رو برای روز یکشنبه وقت بدین. در نتیجه من برای روز یکشنبه که دیروز بود خودمو آماده کردم. ولی باز هم بعد از ظهر دیروز بود که منشی زنگ زد و گفت دکتر امروز هم نمی یاد. شما اگه جای من بودین چیکار می کردین. می خواستم بگم بابا از قید این مریضی زدم. اصلا پشیمونم که مریضم دیگه نمی خوام برم دکتر دیوونه شدم. ولی با لحنی مهربون و دوست داشتنی گفتم که با توجه به اینکه الان مشکل خاصی ندارم صبر می کنم تا دکتر سیگارودی از سفر برگردن. اسم این پست اغماس چون باید تو حالت اغما سر کنیم تا دکتر از سفر برگردن. داستان سفر رو تو پست بعدی می گم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مهر1386ساعت 9:50 توسط رضا |
|
|
با عرض معذرت از همه دوستان و آشنایان گرامی فعلا همه سر کاریم !
روز شنبه رفتم مطب دکتر تا شماره پرونده ام رو به منشی بدهم چون تقریبا تماس تلفنی با اون مطب غیر ممکنه از بس که اشغاله و همچنین ازش خواهش کردم تا اگه میشه که فردا من به مطب مراجعه نکنم و هر وقت دکتر اومد با من خونه تماس بگیره که بیام. ساعت ۱۱ شب بود که رسیدم خونه و خسته و کوفته رفتم به رخت خواب گرم و نرم و گفتم تا این خانوم تماس بگیره حداقل من یکم بخوابم. باورتون نمی شه ولی با اینکه داشتم از خواب می مردم چون نگران و منتظر تلفن منشی دکتر بودم در یه حالت خواب و بیداری به سر برم. ساعت ۱ نصف شب منشی مهربون تماس گرفت و گفت که دکتر امروز نمی یاد و برای وقت دیگه خودم بهتون زنگ می زنم. جاتون خالی تا صبح نخوابیدم و هی این دنده به اون دنده شدم. صبح پیش خودم فکر می کردم بابا مگه می شه آدم اینقدر زندگیش بی برنامه باشه الان تو یک هفته گذشته دفعه دومه که منشی زنگ زده و می گه که دکتر نمی یاد. خوب دکتر عزیز و گرامی الاهی قوربونت برم یکم زودتر زنگ بزن بگو نمی یام. مریض های بیچاره و اون منشی در به در زودتر تکلیفشون و بدونن. حالا من که حالم خوبه اون بیچاره هایی که واقعا زودتر دیدن دکتر براشون لازمه چه گناهی کردن. در نتیجه فعلا همه سر کاریم تا وقت بعدی مشخص بشه. من هم فردا دارم می رم سفر به سواحل خلیج فارس، برگشتم خاطرات سفر و می نویسم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مهر1386ساعت 12:59 توسط رضا |
|
|
بالاخره تو چته؟
این سوالی که خیلی ها از من می کنن. راستش خودم هم این سوال و از خودم می پرسم و می گم معلوم نیست انشا ا.. که هیچ چیزی نیست. از یک ماه پیش که رفتم پیش دکتر تهرانی و دوباره سولفور و شروع کردم تقریبا گزگز دست و پام از بین رفته. شاید تو این یک ماه و نیم گذشته ۴ یا ۵ بار دست و پام گزگز کرده اونم خیلی لایت. یعنی اصلا با گذشته قابل مقایسه نیست. قبلا تقریبا هر روز یک یا دو بار این اتفاق می افتاد. البته نمی شه گفت که حتما به خاطر دارو های هامیوپتیه چون ماهیت این بیماری حالت سینوسی داره و ممکنه بعد از یک مدتی به یک شکل دیگه ظاهر بشه (ولی حالا که هنوز نشده) تو پست های قبلی گفته بودم که ۴ مهر وقت دکتر سیگارودی دارم. یعنی همین چهارشنبه ای که داره می یاد. هفته پیش رفتم ام آر آی از مغز با و بدون تزریق. تو ام آر آی اول وجود پلاک در ساقه نخاع و تو ام آر آی آخر وجود پلاک در ماده سفید مغز اثبات شده بود و تو نامه آزمایشگاه به دکتر ها هم این موضوع قید شده بود. تو جواب ام آر آی جدید هیچ اسمی از پلاک آورده نشده و دو تا نکته غیر نرمال کوچولو توش نوشته که خودم هنوز نمی دونم منظور چیه. قبل از اینکه بگم چی نوشته اینو بگم که وقتی دکتر سیگارودی تو دفترچه بیمم داشت ام آر آی و می نوشت. کنارش نوشت برای تشخیص احتمالی بیماری ام اس و زیرش هم نوشت با مقاطع T2 و شارمتال (فكر كنم اين باشه شايد يه چيز ديگه نوشته باشه، خط دكترها كه ميدونين چه جوريه؟) این باعث شد تا نظر دکتر ام آر آی به این موضوع جلب بشه. تو جواب ام آر آي نوشته تو يه جايي يه كيست كوچيك هست؟؟ در هر صورت من كه دكتر نيستم و نميتونم الان هم اظهار نظر كنم. بايد تا روز چهارشنبه صبر كنيم ببينيم تا دكتر چي ميگه. البته سعي ميكنم پنجشنبه نتيجه رو بهتون بگم چون احتمالا دوباره نصف شب نوبتم ميشه. "ما در رويدادهاي زندگي خود نقشي نداريم، اما در اينكه چگونه آنها را تعبير كنيم، موثر هستيم." نيچه اميدوارم كه تعبير من از رويدادهاي زندگي ام به واقعيت نزديك بوده باشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 9:28 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اولش که دنبال اسم برای وبلاگم بودم می خواستم از کلمه MS استفاده كنم ولي يكي قبلا" گرفته بودش و در مورد چيز ديگهاي اونجا مينويسه. پس تصميم گرفتم تا با يك ابتكار دو تا حرف e قبل از حروف M و S اضافه كنم كه اون هم MS خونده بشه. من سعي ميكنم اتفاقهايي كه براي خودم افتاده و تجربيات كه كسب كردم رو در اختيار همه بزارم.
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
من و ام اس ام اس خاموش ام اس و يه دل تنها واحهاي در لحظه دنيز و ام اس كلبه كوچك دو عاشق علمی و تحقیقی كوير ام. اس. مدوسا بانك اطلاعاتي بيماري ام اس زندگي و ام اس آسياب دختري به نام فاتيما |
|
RSS
|