![]() |
![]() |
|
| تجربيات من درباره هر چيزي كه قابل بيان باشد |
|
سلام به همه دوستای مجازی
از اینکه اینقدر دیر آپ می کنم واقعا شرمنده ام. هفته پیش حدود ۲ صفحه نوشتم و وقتی ثبت کردم از بلاگفا خارج شده بودم و تمام مطالبم پرید پس من هم یک هفته با بلاگفا قهر کردم. هفته گذشته روز یکشنبه از مطب دکتر سیگارودی تماس گرفتن که دکتر از سفر خارج برگشتن و فردا دوشنبه بیاین برای ویزیت. روز دوشنبه تا شب بشه خیلی بهم سخت گذشت. شب برای شام رفتیم خونه مادر گرامی. یه دلی از ماکارونی و میرزا قاسمی در آوردیم و چون منتظر تماس منشی دکتر بودیم ساعت ۱۰ شب رفتیم خونه. تصمیم گرفتیم که کمی زودتر بخوابیم تا قبل از تماس منشی استراحتی کرده باشیم. از زمانی که خوابم برد بصورت پیوسته کابوس دیدم که منشیه تماس گرفته و من صدای زنگ و نشنیدم و از این جور چیزا. می تونم بگم از شدت نگرانی شاید ۱۰ بار از خواب بیدار شدم. بالاخره ساعت ۵ صبح بود که دیدم منشی دکتر تماس نگرفت و منم دیگه خوابم نمی یاد. با اینکه منشی تاکید کرده بود با من تماس نگیرین دل و به دریا زدم و باهاش تماس گرفتم. دوبار زنگ زدم ولی هیچکس جواب نداد. دیگه مطمئن شدم که دکتر رفته خونه بخوابه و چون نصف شب بوده دیگه منشی زنگ نزده قرار با دکتر و کنسل کنه. درحالی که داشتم به خودم بابت این شرایط لعنت می دادم رفتم سراغ تلویزیون همه کانالا داشتن اذان می دادن کمی گوش کردم و رفتم سراغ ماهواره هنوز ۲ دقیقه نشده بود که تلفن خونمون زنگ زد. با تمام سرعت به سمت اتاق خواب دویدم ولی لیلا چون تو اتاق خوابیده بود و اون هم در حالت نیمه خواب بود زودتر از من تلفن و برداشت. منم نامردی نکردم و تلفن و ازش قاپیدم. منشی دکتر بود. گفت بودو بیا. ما هم سریع حاضر شدیم و ساعت ۱۰ دقیقه قبل از ۶ مطب بودیم. قبل از حرکت متوجه شدم که نامه ام آر آی تو پاکتش نیست هرچی گشتم پیداش نکردم، بعد پیش خودم گفتم که دکتر که نامه رو نگاه نمی کنه و فقط عکس هارو نگاه می کنه. چون قبلا ام آر آی رو تو بابک که چسبیده به مطب دکتر سیگارودیه گرفته بودم قبل از رفتن به مطب یه سری زدم گفتم شاید باز باشه ولی متاسفانه باز نبود. رفتیم تو مطب، دو تا مریض نشسته بودن تو سالن انتظار و دو تا مریض هم پیش دکتر بودن ( آخه دکتر سیگارودی در حین اینکه یه مریضو می بینه یه مریض هم تو اتاق معاینه بغلی می شینه و من از اینکار اصلا خوشم نمی یاد چون هم من قبل از اینکه برم تو تمام مشکلات و درد دلای مریض قبلی و می شنوم و هم نفر بعدی من تمام صحبت های من و با دکتر. یکی از افرادی که تو سالن انتظار نشسته بود متاسفانه آشنا بود ( مدیر فنی یکی از شرکت های مشتری) با هم سلام علیک کردیم و بدون اینکه از هم بپرسیم چرا ساعت ۶ صبح روز سه شنبه تو مطب دکتر مغز و اعصاب نشستیم روبروی هم. بالاخره ساعت یک ربع به ۸ نوبت من شد. یعنی هر مریض تقریبا نیم ساعت. دکتر عکس ام آر آی جدید و دید و مثل همیشه تمام آزمایش ها رو شروع کرد. از فشار خون تا تست اعصاب کف پا که من همیشه قلقلکم می یاد و پام و می کشم و قه قه می خندم دکتر جواب ام آر آی و خواست و من با کمال شرمندگی گفتم که نیاوردم و اگه دکتر باشه برم بیارمش. (فکر می کردم تو شرکت جا گذاشته باشم) گفت باید بری بیاریش چون می خوام مطمئن بشم که اون چیز بیشتری از من تو عکس ها دیده یا نه؟ از مطب زدیم بیرون. قبل از سوار شدن به ماشین گفتم یه سر به ام آر آی بزنم شاید باشن و یه کپی به من بدن. خوشبختانه بودن و بعد از کلی خواهش و التماس بالاخره یه کپی از نامه رو گرفتم. برگشتیم به مطب دکتر و مجبور شدیم باز برای دو نفر بشینیم. ساعت ۹ و نیم صبح بود که دوباره رفتیم تو. دکتر نامه رو دید و گفت که خوب اونم چیزی ندیده. من: آقای دکتر بالاخره چی؟ دکتر: عکس ها و شکایت های تو می گن که این بیماری ام اسه ولی چون نسبت به عکس دفعه قبل تو تعداد پلاک هات تغییری نکرده همون دو سه تا کوچولو، پیشنهاد می کنم که درمانو شروع نکنی. البته این بیشتر از این بابت گفت که من بهش گفتم گزگز دست و پام خیلی آزارم نمیده و فقط موقع رانندگی گزگز پا یکم اذیتم می کنه وگرنه شکایتی ندارم. دوباره برام یه آزماش ام آر آی دیگه با یه آزمایش سنجش اعصاب بینایی (VEP) نوشت و گفت بورو شش ماهه دیگه تو اردیبهشت یا خرداد بیا. ولی اگه تو این مدت مشکلی برات پیش اومد اون آزمایش ها رو زود تر بده و بیا. از منشی که این سری حسابی رفیق شده بودم پرسیدم دکتر دیشب کی اومد مطب؟ گفت: ۱۱ شب. پیش خودم گفتم فکر نکنم هیچ دکتری اینقدر دیر بیاد مطب و اینقدر هم با حوصله مریض هاشو تا صبح روز بعد ببینه. بعد از من دو نفر دیگه دو صف بودن و فکر کنم که دکتر این سری رکورد و شکسته باشه و تا ساعت ۱۱ صبح مطب باشه. بعد از مطب با لیلا رفتیم سید مهدی (تجریش) حلیم حسابی خریدیم و دلی از غذا در آوردیم. بعد از ظهر اون روز هم بعد از دوسال مجددا رفتیم کلاس مدیتیشن. این بود داستان ما تا ببینیم که چه می شود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 18:54 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من سعي ميكنم اتفاقهايي كه براي خودم افتاده و تجربيات كه كسب كردم رو در اختيار همه بزارم.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|