<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آدينه</title>
<link>http://emes.blogfa.com/</link>
<description>تجربيات من درباره هر چيزي كه قابل بيان باشد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 31 Oct 2009 08:54:52 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>جغرافیاى آقایان !!! </title>
<link>http://emes.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>جغرافیاى آقایان !!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقایان در سن ۱۴ تا ۱۸ سالگی &lt;br /&gt;مانند کشور کره شمالی هستند : قدرتی ندارند ولی ادعای قدرت و سرکشی می کنند !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سن ۱۸ تا ۲۰ سالگى، &lt;br /&gt;مثل هندوستان هستند : برای زندگی کردن ۴ راه پیش روی خود میبینند یا کنکور یا سربازی یا بیشتر مواقع عاشق ميشوند و یا پایان زندگی و مرگ ...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سن ۲۰ تا۲۷ سالگى، &lt;br /&gt;مانند کانادا هستند : بسیار خون گرم و مهربان و در اوج جوانی، زیبا و دلربا، برای هر دختری خیلی زود ویزای پذیرشصادر میکنند! در این دوران در تمام مدت از&lt;br /&gt;طرف جنس مخالف زیر نظر هستند و برایشان دامهای زیادی گسترانده شده است...!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بین سن۲۷ تا ۳۲ سالگى،&lt;br /&gt;مانند ترکیه هستند: بدین معنا که در دام گرفتار شده اند و فقط به حرف رئیس بزرگ که همان خانومشان باشد گوشمیدهند... پر از عشق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سن ۳۲ تا ۴۰ سالگى،&lt;br /&gt;مثل ژاپن هستند : کاملا کاری شده اند ، آینده روشن را در فعالیت شبانه روزی میبینند ...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بین ۴۰ تا ۵۰ سالگى،&lt;br /&gt;مانند روسیه هستند : بسیار پهناور، آرام و بسیار قدرتمند در جامعه و به عنوان راهنما و حلال مشکلات شناخته می شوند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سن ۵۰ تا ۶۵ سالگى،&lt;br /&gt;مانند کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق : با گذشته درخشان و بدون آینده ...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از ۶۵ سالگى تا پایان عمر مبارکشان، شبیه عربستان هستند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همگان فقط به خاطر مال و ثروتشان به آنها احترام می گذارند !!!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 08:54:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emes&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>emes</dc:creator>
<guid>http://emes.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دسته بندي انسان‌ها از ديدگاه دكتر علي شريعتي</title>
<link>http://emes.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;span style=&quot;border-collapse: separate; color: rgb(0, 0, 0); font-family: &apos;Times New Roman&apos;; font-size: medium; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 51, 51); font-family: &apos;lucida grande&apos;,tahoma,verdana,arial,sans-serif; font-size: 11px; line-height: 14px; text-align: right;&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:&lt;br /&gt;آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند. عمده آدم ها.&lt;br /&gt;حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن هاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند. مردگانی متحرک در جهان.&lt;br /&gt;خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند. آدم های معتبر و با شخصیت.&lt;br /&gt;کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند. شگفت انگیز ترین آدم ها.&lt;br /&gt;در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 11:47:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emes&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>emes</dc:creator>
<guid>http://emes.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه بر سر ام اس آمد؟</title>
<link>http://emes.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;FONT size=2&gt;سلامی چو بوی خوش آشنایی&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;بدان مردم دیده روشنایی&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;FONT size=2&gt;درودی چو نور دل پارسایان&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;بدان شمع خلوتگه پارسایی&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;FONT size=2&gt;مکن حافظ از جور دوران شکایت&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;چه دانی تو ای بنده کار خدایی&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;اول، از همه کسایی که با ابراز محبت های خودشون به من حقیر لطف داشتن تشکر می کنم.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;از اینکه تو این مدت یکسال و اندی نتونستم بنویسم خیلی عذر خواهی می کنم. دنبال بهونه گشتن فقط می تونه من و بیاد خاطرات خیلی تلخی بندازه که در محیط کار داشتم و خدا رو شکر امروز به میزان خیلی زیادی از اون مشکلات از بین رفته &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;این مطلب رو برای این می نویسم، چون خیلی از خواننده ها از مشکلاتی که من در بیماری ام اس داشتم خبر دارن و حق دارن که در این باره اطلاع کسب کنن.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;آخرین باری که رفتم دکتر اوایل تابستون بود. مثل همیشه همه معاینه ها رو پشت سر گذاشتم و دکتر بعد از دیدن عکس ها تصمیم گرفت که در رابطه با بیماری مشکوک به ام اس من اینطوری قضاوت کنه:&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;با توجه به اینکه بیش از یکسال و نیمه که از شروع بعضی علائم مربوط به بیماری ام اس در شما می گذره و با توجه به رشد خیلی کمی که در پلاک در مغزت می بینم و عدم ایجاد پلاک های جدید در این مدت از نظر من وجود بیماری ام اس در شما کاملا منتفی هستش و شما بیماری ام اس ندارین.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;من و لیلا که کاملا مبهوت و خوشحال بودیم و به سختی باور می کردیم، گفتیم پس پلاک تو مغز و گردن چی؟ گز گز دست و پا چی؟&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;و جواب گرفتیم که این ربطی به بیماری ام اس نداره و ممکنه خیلی ها پلاک تو مغز و نخاعشون داشته باشن و این دلیل بر بیماری ام اس نیست و گزگز دست و پا هم بیشتر عصبی هستش و از نظر من دیگه شما لازم نیست به دکتر مراجعه کنین تا در صورتی که واقعا مشکل جدیدی براتون پیش بیاد، برین به سلامت.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;ما هم خوشحال و خرم رفتیم بسمت خونه و دست از پا نمی شناختیم. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;تو راه به مسائل مختلف فکر می کردم، اول از همه خدا رو شکر می کردم که این موضوع با خوبی و خوشی تموم شد. دوم خدا رو شکر می کردم که این موضوع رو با پدر و مادرهامون درمیون نذاشتیم. سوم خدا رو شکر می کردم که با نظر اشتباه دکتر های اول و دوم و سوم و چهارم خودمو به دست اونها نسپردم و سعی کردم در این رابطه تا می تونم تحقیق کنم و نتیجه مطلوب رو هم گرفتم.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;و اینکه می گفتم خدا پدر و مادر این دکتر تهرانی رو بیامرزه که همون روز اول بدون هیچ معاینه و دیدن هیچ عکسی تشخیص درست و داد و گفت که وقتو پولتو تلف نکن ولی من که دنبال یه منطقی بودم برام خیلی سخت بود که باور کنم.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;در هر صورت خدا رو شکر همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;آرزو می کنم همه مشکلات همین جوری برای همه حل بشه و همه همیشه سلامت باشن.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;حالا من هم تصمیم گرفتم که عنوان وب لاگ رو به آدینه، روز تولدم تغییر بدم و بجای طرح تجربیاتم در زمینه ام اس به کلیه تجربیاتم در زندگی که قابل طرح باشه بپردازم.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;سلامت و پاینده باشین.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt; &lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Jan 2009 16:17:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emes&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>emes</dc:creator>
<guid>http://emes.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرمنده اخلاق ورزشكاري همه خواننده‌هاي گرامي</title>
<link>http://emes.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>سلامي چو بوي خوش آشنايي&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمي‌دونم چه جوري شروع كنم و نمي‌دونم چه بهانه‌اي براي غيبت كبري يك ساله بيارم. اميدوارم كه هنوز هم نظري به اين وبلاگ بندازين و هنوز بازديد كنندگاني داشته باشه. آمار و ارقام كه مي‌گه يه چندتايي بازديدكننده داره ;-)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو اين يك سال گذشته اتفاق‌هاي خيلي بد و خوبي افتاده كه دوست دارم براتون تعريف كنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به زودي خودم رو براي ورود مجدد به دنياي وبلاگ نويسي آماده خواهم كرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Jan 2009 06:42:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emes&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>emes</dc:creator>
<guid>http://emes.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك سوال فيزيك</title>
<link>http://emes.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>  &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 0);&quot;&gt;&quot;توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش را اندازه گرفت؟&quot;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: &quot;به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافهي طول فشارسنج خواهد بود.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: &quot;روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانشجو بلافاصله افزود: &quot;ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&quot;روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&quot;ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&quot;آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&quot;ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&quot;ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان بزرگ دانمارکي بود!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 11 Dec 2007 14:46:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emes&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>emes</dc:creator>
<guid>http://emes.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پند پنجم</title>
<link>http://emes.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…&lt;br /&gt;اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.&lt;br /&gt;دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.&lt;br /&gt;سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.&lt;br /&gt;هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟&lt;br /&gt;چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 102, 204);&quot;&gt;نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 08 Dec 2007 08:22:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emes&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>emes</dc:creator>
<guid>http://emes.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند پند</title>
<link>http://emes.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;قبلا از اينكه بعضي مطالب بي‌ادبي است عذر خواهي مي‌كنم.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: rgb(0, 102, 255);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پند اول&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;بوقلموني، گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه، ندانم&lt;br /&gt;گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني&lt;br /&gt;بوقلمون خورد و بر شاخي نشست&lt;br /&gt;تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد&lt;br /&gt;تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;نتيجه اخلاقي&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: rgb(0, 102, 204);&quot;&gt;پند دوم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد&lt;br /&gt;گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت&lt;br /&gt;گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد&lt;br /&gt;گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتيجه اخلاقي&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد.&lt;br /&gt;هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد.&lt;br /&gt;گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: rgb(0, 102, 204);&quot;&gt;پند سوم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد&lt;br /&gt;که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟&lt;br /&gt;کلاغ پاسخ داد: چرا که نه&lt;br /&gt;خرگوش بنشست بي حرکت&lt;br /&gt;روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتيجه اخلاقي&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;لازمت نشستن و کار نکردن، بالا نشستن است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: rgb(0, 102, 204);&quot;&gt;پند چهارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند&lt;br /&gt;مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است&lt;br /&gt;سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند&lt;br /&gt;که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد&lt;br /&gt;ريه بانگ بر آورد&lt;br /&gt;هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست&lt;br /&gt;و هر عضوي به نحوي مدعي&lt;br /&gt;تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد&lt;br /&gt;اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند.&lt;br /&gt;اختلال در کار اعضاء پديدار گشت&lt;br /&gt;روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتيجه اخلاقي&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Dec 2007 09:25:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emes&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>emes</dc:creator>
<guid>http://emes.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سزاوار</title>
<link>http://emes.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروش. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;بشکن آن بتها که داری سر بسر                       تا عوض یابی تو دریای گهر&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold; color: rgb(0, 0, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;نفس را چون بت بسوز از شوق دوست             تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Dec 2007 08:25:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emes&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>emes</dc:creator>
<guid>http://emes.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرگز دروغ نگو</title>
<link>http://emes.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#2a2a2a size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: rgb(42,42,42)&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#2a2a2a size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: rgb(42,42,42)&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#2a2a2a size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: rgb(42,42,42)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#2a2a2a size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: rgb(42,42,42)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#2a2a2a&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: rgb(42,42,42)&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;FONT color=#2a2a2a size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: rgb(42,42,42)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#2a2a2a&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: rgb(42,42,42)&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;FONT color=#2a2a2a size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: rgb(42,42,42)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Nov 2007 13:24:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emes&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>emes</dc:creator>
<guid>http://emes.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موسیقی زنده</title>
<link>http://emes.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>چند وقت پیش وقتی با یکی از همکاران همسر گرامیم صحبت می کردم دوباره هوس تار (یک آلت موسیقی است) زد به سرم. آخه همکار همسر گرامی خودش یه موزیسین خوبه (البته من کارهاش و نشنیدم ولی اینجوری به نظر می رسه). با توجه به اینکه علاقه وافری به استاد وزیری داشتم پیشنهاد کرد که برم پیش استاد کیوان ساکت. باورم نمی شد که به این راحتی می شه رفت پیش یه استاد بزرگ. همسر گرامی هم که منتظر چنین لحظه ای بود بعد از گرفتن آدرس آموزشگاه وزیری (همون جا که استاد ساکت درس می ده) من و مجبور کرد که همین الان بریم. حالا از من بهانه که پدر آمرزیده الان ساعت ۸ شب من خسته ام حتما تعطیله، ولی با توجه به اینکه اصولا نمی رود این پوتک آهنین به گوش خانم ها (زدم ضرب المثل و درب و داغون کردم به نفع آقایون &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) پاشدیم رفتیم آموزشگاه. استاد خودشون اونجا بودن و بعد از کمی انتظار رفتیم تو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد یک آدم بسیار مودب و موقر که در دیدار اول من عاشقش شدم. از من پرسید خوب بگو ببینم تا حالا تار زدی یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: استاد من شش سال تار می زدم (با یه حالت خوشحالی سر تایید تکون داد) ولی الان شش ساله که دست به تار نزدم (با یه حالت ناراحتی و چشم های گشاد گفت: چرا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم همه تقصیرارو انداختم گردن لیلا و استاد قبلیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم: دیگه درسام سخت شده بود و ... و زن و زندگی (بهانه ای که همه مردا می یارن) تار و گذاشتم کنار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: ایشون همسرتون هستن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم: بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: خانم بهتون تبریک می گم در اون موقع بود که من و لیلا قتد تو دلمون آب شد. گفت خوب حالا بیا یه مضراب (وسیله ایست آهنی به طول ۲ تا ۳ سانتی متر که انتهای آن موم اندوده شده و برای نواخت تار کاربرد دارد.) بزن ببینم. هر چی من گفتم که من الان یادم رفته راضی نشد. من هم با تمام پررویی رفتم و تار گرون قیمت استاد و گرفتم و یه کم الکی بدون هیچ ملودی خاصی دلنگ دلنگ کردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد گفت خوب بسه بهتره با یکی از شاگرد های من شروع کنی تا بعد از چند ماه دوباره ازت تست بگیرم. من هم با کمال خجالت و شرمندگی از خودم ازشون تشکر کردم و اومدم بیرون. هفته بعدش رفتم پیش شاگردش و درس و شروع کردم. امروز هم بعد از ظهر جلسه دومم خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر هفته هم قراره با لیلا بریم کنسرت زنده گروه عارف به رهبری پرویز مشکاتیان. استاد کیوان ساکت هم تو این گروه هستن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه جوری می تونم یک قطعه موسیقی از ایشون رو اینجا آپ لود کنم؟ کمک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Nov 2007 08:36:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=emes&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>emes</dc:creator>
<guid>http://emes.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
